دیگه میترسم ارزوکنم

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما


جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

امروز،9 دی ماه 1395 ، از آرزویی که از دوم دبیرستان تا الان که 22 سالمه داشتم رو چال کردم برای همیشهدر رو پشت سرم بستم و آروم گفتم "تموم شد" و توی راه هی گریم میگرفت ولی نمیخواستم جلوی مردم گریه کنم.از این که موقع سختی ها و ناامیدی ها یه جورایی غریزی میگم "خدایا کمکم کن" بدم میاد.خودمو دعوا میکنم.ديگه نمیخوام ازش کمک بخوام یا آرزویی کنم یا چیزی.از این به بعد برای هر چیزی که میخوام خودم ، همون طور که تا الان همیشه همین طور بوده، زحمت میکشم.ف
از بس استرس دارم اسهال گرفتم! ميترسم یچیزی بشه بهم بخوره فردا، اون قضیه مامانشو بهش بگن مثلا و اینا. بعد ديگه کنسل شه دیدنش. تقریبا هیچی واسه آزمون نخوندم و فردا هم باید آزمون بدم که به درک واقعا در مقابل استرس این قضیه! بعد از ابن درس میخونم ديگه خب ؟:(• دیروز آرایشگاه بودم و اون خبر بدو تأیید کردن زنای اونجا و بعد حالا کامل مینویسمش که چه به روزم آمد و فلان• گاد ایف یو آر اگزیست، پلیز پلیز بذا این قرار عالی پیش بره:// یو آون می://
شیعیان در سر هواى نینوا دارد حسین  خون دل با کاروان کربلا دارد حسین از حریم کعبه و جدش به اشکى شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است   ورنه این بى حرمتى ها کى روا دارد حسین آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى کند عزّت و آزادگى بین تا کجا دارد حسین نذر قدم های تو دعای دستان لرزانی استکه عمری با نم نم خیس  خاطره هایشترا در آغوش می کشید چه دلتنگ می شدسر قرار آمدن تو وقتی که تو رفته بودی .
اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//من با تخت بالا مشکل دارم چرا باید تو همین  اولین تجربه ی من از خوابگاه تخت بالا بهم بیفته ؟ اصلا چه غلطی کردم که تصمیم گرفتم با سه تا ترم دویی تو یه اتاق باشمگور بابای هم شهری بودن حاضرم اتاقم رو عوض کنم ولی تخت بالا نرم ميترسم منی که روی تشک میخوابم یک متر جابه حا میشم چجوری میتونم روی تخت های بدون حفاظ و بالای اونجا بخوابماصلا این به کنار آدم خسته و کوفته از کلاس میرسه باید هی از پله بالا بره 
شیعیان در سر هواى نینوا دارد حسین  خون دل با کاروان کربلا دارد حسین از حریم کعبه و جدش به اشکى شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است   ورنه این بى حرمتى ها کى روا دارد حسین آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى کند عزّت و آزادگى بین تا کجا دارد حسین نذر قدم های تو دعای دستان لرزانی استکه عمری با نم نم خیس  خاطره هایشترا در آغوش می کشید چه دلتنگ می شدسر قرار آمدن تو وقتی که تو رفته بودی .
اکثر روزها زندگی مثل روز قبل میگذره, تکراری. صبح بیدار میشیم, نماز میخونیم, صبحانه میخوریم, ظرف ها رو میشوریم و هر کدوم میریم سر کار خودمون. اما بعضی روزها با همه روزهای عمرمون فرق میکنه, مثل روزهای زوج  آذر ماه, که میتونه هم خوب باشه و نوید بخش یک تغییر بزرگ و یا شاید اونقدر تلخ باشه که تا هفته ها در خاطر بمونه و اذیتم کنهاول آذر تولد بابا بود, نمیدونم چرا ديگه سال روز تولدشون رو دوست ندارم, راستش انگار از بالا رفتن سنشون ميترسم, حتی ديگه دوست
باید بتونم  احساسمو بهش منتقل کنم  !اگه دنبال راه چاره نباشم  به مشکل میخورم ...الان با نوشتن پیام و تلگرام و... این چیزا از راه دور تموم حرفای دلمو بهش میگم ولی من ضعف دارم توی رو در رو صحبت کردن  یادم ندادن ...توی خانوادم یاد نگرفتم تو چشماش نگاه کنمو حرفای دلمو بهش بگم  خیلی ميترسم 
به زبون آوردن حال این چند وقتم خیلی سخت شده...!بی حوصله شدم...گاهی وقتا حوصله ی آدما رو ندارم!گاهی وقتا حوصله ی کارایی که همیشه با علاقه دنبالشون بودم!!!یکسره دارم دنبال دلیلش میگردم...!!!یه چیز ديگه ای که هست هرروز دارم از دیروزم دلنازک تر میشم!مگه آدما هر چی بزرگتر میشن، محکمتر نمیشن؟!مگه هر چی میگذره بیشتر حرف برای زدن با دیگران ندارن؟!هنوزم با آدما میگم و میخندم...زندگیمو دارم پیش میبرم و با برنامه هستم ولی گاهی اوقات، یه دفعه ای بدون دلیل ساکت
امشب ماه به طرز عجیبی خوشگه! نه یه هلال دلبرانس ، نه حتی یه قرص کامل، ولی خوشگله. انگار یه مقنعه ی سیاه سرشه و نصف لپش رو پوشونده.از پنجره آویزون شدم  و لیوان داغ رو سفت چسبیدم، همش ميترسم از خنکی بادی که میاد از خود بی خود شم و ولش کنم بیافته...پاکت خالی شده‌ی سیگار خیلی مزخرفه، نخ آخر، مثه خواب دم صبح ،مثه روزای آخر عمر هم به چشم عزیز میاد هم ترس از تموم شدنش لذتشو زایل میکنه.سر شب نشستم به دیدن دوباره‌ی هامون.کاش میشد مثه حمید دوید و دوید و
از چهارشنبه صبح 24 آذرماه،زندگیم تلخ شد. فکراینکه سرطان داشته باشی منو دیوونه کرده. همش بغض و گریه همراهمه. حتا یک لحظه چهرت از نظرم دور نمیشه. همش وحشت دارم. وحشت از دست دادن تو. وحشت از دست دادن خانوادم. وحشت از دست دادن جناب میم عزیزم. خدایا قسمت میدم به اون بنده های خاصت که مریض نباشه. خدایا حداقل یه چیزی نشون بده مطمئن بشم مریض نیست. دارم دیوونه میشم. دوماه زیاده برای انتظار. خدایا خدایاالتماست میکنم حالش
15 آذر 1395 4 روز از ورود من به 24 سالگی میگذره.... حس میکنم زندگی واقعا داره کند پیش میره خستگی و بی حوصله شدن ديگه داره ازم میباره دو شب پیش داشتم به این فکر میکردم که بیشتر از 40 سال دلم نمیخواد زندگی کنم و فقط 16 سال ديگه به آخر سن دلخواه من واسه زندگی مونده کاش این چندین سال زود بگذره و زندگی هم تموم بشه ديگهبسه...  واقعا بسه 
­میچشم هر شب تب را با معده ی خالی....
میکشم هر روز دم عقرب را سیر...
طعم این قوطی مشکی من بود...
موی ژولیده و شلوار گلی به پای من....
حق من بود خدا ، او بردش به جای من...
روی هم چشم و صدای پتک خستم میکرد...
ته این مسیر خاکی فرداست...
من ندارد باکی ، این دعواست...
من و تو...
شک با ماست...
ترس را ميترسم ، رو سمت راست...
چشم من بی حرکته ، این یک بلاست....
روی مبل خواب بدی میبینم....
با کلیدت توی قفل ، سحر و میفهمم....
گرم کوبیدن سیگار بازم....
نه تو حرفی داری....
و نه من حوصله ا
در آستانه‌ی ترم چهاربامداد بیستمه و سه شبانه روز ديگه، این موقع یا تو راه شهر دانشگاهم، یا تو خوابگاهمویراستاری نشریه رو قبول کردم، یه مقاله رو دیشب فرستادم، یکی ديگه رو هم صبح ویراستاری کردم.یکی هم در دست ویراستاریه و الان یه ایمیل از مدیر مسئول نشریه داشتم که یه مقاله‌ی ديگه رو هم برام فرستاده...دو شب پیش نمره‌های سلولی اعلام شد، توی افتاده‌ها بالاترین نمره بودم :| از این مسخره‌تر نداریم...امشبم که داشتن رضایت جمع میکردن که همه‌ی افتاد
سلام  سلام سلاممن عالی هستم خدا رو شکر. یه عالمه خبرای خوب جایزم رو‌که یه سشوار بود و لوح تقدیر در مراسم اهدا جوایز به عنوان دانشجوی برتر سال دریافت کردم و کلی به خودم افتخار میکنم.چند روز ديگه به سفر به ایران باقی مونده یعنی هفته ديگه این موقع پیش خانوادم هستمعروسی عروسی عروسی گل به سر عروس یالا دامادو ببوس یالا و ....عروسی ته تغاری چند هفته ديگه س و من رسما باز خواهر شوهر میشم اونم از نوع خارجکی خوبو
کلی حرف تو دلم مونده.ديگه به هم چسبیدن و بیرون نمیاد‌.لحظه های سختیه امسال فشارش سنگینه برام. من هنوز هم به وضعیت مطلوب نرسیدم و فقط مقاومت میکنم‌.میدونم نبایدفکرای منفی به ذهنم راه بدم وخوش بین باشم.ولی من ميترسم! از روی مامان و بابام خجالت میکشم.از نتیجه ای که باید میگرفتم و هنوز نگرفتم.امسال هم همه چی افتاده تو هم انگار.یاد حرف معلم زبانه افتادم&
بعد از مدتها سونیا رو دیدم...خیلی شیرین بود این دیدار...انقدر کنارش آروم بودم که حد نداشت...کلا روحیم عوض شد...تازه شدم...از اینکه هست انقدر خوشحالم که حد نداره...همیشه بودنش آرامش قلبی میاره برام...ديگه فکر و خیال ندارم...ديگه فکرم مشغول نیست...ديگه غصه ندارم...خیلی خوبم کلا...امشب ولی یه چیزی شد...درسته ديگه مثل قبل نیستم و گذشته رو فراموش کردم و باهاش کنار اومدم...ولی هنوز هست چیزایی که خیلی ناراحتم میکنه...چیزایی از گذشته...امشب یه چیزی باعث شد شدیدا
کلی حرف تو دلم مونده.ديگه به هم چسبیدن و بیرون نمیاد‌.لحظه های سختیه امسال فشارش سنگینه برام. من هنوز هم به وضعیت مطلوب نرسیدم و فقط مقاومت میکنم‌.میدونم نبایدفکرای منفی به ذهنم راه بدم وخوش بین باشم.ولی من ميترسم! از روی مامان و بابام خجالت میکشم.از نتیجه ای که باید میگرفتم و هنوز نگرفتم.امسال هم همه چی افتاده تو هم انگار.یاد حرف معلم زبانه افتادم&
این مدت نبودم، آخه این نی نی محترم دلشون میخواست مامانشون استراحت کنن تا با خیال راحت هرچقدر دوست دارن  آتیش بسوزونن و حال مامانشون رو خراب کنن و خجالت نکشنبله به دلیل خونریزی استراحت مطلق بودم و نی نی آتیش پاره محترم هم بشدت حال دستگاه گوارشم رو خراب کردهههههههههههههههههههههههبه شدت احساس تهوع دارم به حدی که گاهی ديگه دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم ئلی از مامانم خجالت میکشم و با ریختن چند قطره سر و تهش رو هم میارم :))))))))))))))))))به نی نی ا
به جووون تووو ديگه نفس نمونده واسه ی من نرو تو هم ديگه دلمو نشکن..دلم جلو چشات داره میمیره..نگااام نکن بذار دلم بمونه روی  پاهاش فقط یه ذره آخه مهربون باااش..خدا جوون فقط یه ذره مهربون باشنمیدونم کسی میاد اینجا یا نه...همش غرغرم برا همین نمیام...حوصله ندارم..
احساس میکنم دارم میمیرم، مردن که فقط زیر یه عالمه خاک رفتن نیست، مردن وقتیه که ديگه هیچی برات مهم نیست، وقتی که احساس زندگی فقط تو خواب میاد سراغت، خواب میبینم رفتم پیش پروانه و چقدررر داره بهم خوش میگذره، اینطوری میشه که امروز خواب میمونیم، یهویی بلند شدم دیدم هفت و نیمه، ولی بازم برام مهم نیست، حتی کارم هم ديگه خیلی برام مهم نیست، تولد امیده و باز هم اهمیتی نداره، میخوام برگشتنه از کتاب فروشی محبوبم یه کتاب بخرم ولی نرسیده به اونجا راهم ر
سلاماینجاچقدرخاک خورده.خونه قدیمی من .خونه خاطراتم.خیلی وقت دلم میخوادبیام وبنویسماماانگارنوشتن یادم رفته.ديگه فکرنکنم کسی به اینجاسربزنه.اکثروبلاگها تعطیل شدنهمه ديگه سرشون گرمه به اینستا وتلگرام وکانالها وگروهها تلگرام وصدتا کوفت وزهرمار ديگه.که خودمم یه مدت معتاداینستاشده بودم اماحالا حذفش کردم عشقمم دخترم کمترازسه ماه ديگه سه سالش تموم.خیلی نسبت به قبل آرومتر شده غذا خوردنشم خداروشکربهترهرچندهنوزخیلی چیزارونمیخوره.دی
خدایا چرا اینقدر به گل سرخت استرس وارد می کنی؟خدا خودت می دونی تو وجودش یک ذره غش نیست خدا.خدا پاک پاک پاک خدا. خالص خالص خالص.خدا خودت می دونی که تو دلش چه خبره خودت دستش را بگیر. به خودم که نگاه می کنم مدام می گم برای فلان کار یا فلان رفتار ازم رنجیدی که ديگه یادی نمی کنی از من ديگه به دل لرزانم آرامش تزریق نمی کنی. ديگه حتی نهیبم نمی زنی. انگار رهام کردی برای خودم. خودم را به خودم مشغول کردی تا روزها و شبها را در حسرت یا در درگیری به آرزوهای ب
میدونی کی میفهمم کارم با یه آدم بخصوص تموم شده؟ وقتی شروع میکنم به دروغ گفتن، به ديگه و دوباره نشون ندادن، به وا دادن خاکریزهای روبرو، به ساختن اون تصویری که مال من نیست؛ خصوصا اگه بد، اگه اون همه بیربط باشه، خصوصا اگه نخوام بدونه اون آدم، که تموم شده همه چی، که تنها چیزی که مونده ازش، یه نقش ديگه ست، که با تمام وجود، واسش بازی میکنم
18 آذر ساعت حوالی 10 شب  برای دومین بار به خاطر یک دختر دست روی من بلند کرد اینبار به مراتب شدیدتر و سخت تر  هنوز کوفتگی کتکاش توی بدنم مونده  امروز که شنبه است کبودی بازوی راستم رو دیدم و  قلبم که هنوز شکسته و پر از درد است کتک بخوری اون به خاطر وجود نفر ديگه ایی  ديگه دارم مطمئن میشم که نمیتونم باهاش زندگی داشته باشم ديگه دارم مطمئن میشم که نمیتونم دوسش  داشته باشم به اندازه کافی صبر و تحمل کردم ....به امد  خدا همه چیز
این جمله سالی که نکوست از بهارش پیداست "دقیقا وصف حال امروز من بود احساس بد سال نودو سه ونودوچهار با نگاه ها حرفهایی که امروز رد و بدل شد دوباره دوباره تکرار شد و من خسته تر واقعا خسته تر فقط نگاه کردم و به آینده ای چشم دوختم که نمیدونم ديگه قراره چه بازی هایی رو برام رو کنه میدونید اوایل انقدر اذیت که میکردن فریاد میزدم زمین رو به زمان میدوختم و فردا دوباره همه چیز شروع میشد واین تکرار بعد سه سال منو اب دیده کرده انگار ديگه یه عادته ومن واق
عید هم تموم شد قدیما خوب بود عید، تعطیلات، مفهومی داشت الان واسم عین روز های عادی می مونه نمیدونم من ديگه ادم سابق نیستم یا عیدا ديگه مثل سابق نیستن تنها وجه مشترک همه عیدا این بوده که سی سال حضور پر رنگ داشتم خستگی، کلافگی، پوچی و شب بیداری ..... اخر این قصه چی میشه نمیدونمفقط و فقط امیدوارم نفر جدیدی به این قصه اضافه نشه چون تجربه و زمان ثابت کرده بنده متخصص بی قید و شرط ارتباط با ادم های بی لیاقت و عوضی هستم.
آبان نود و پنجساختارشکنی از سازمان مُلتَفِت021یه جای غلافی أ غربداریوشتبهکار ادبیاتشهر هرته ديگه ، نی کسی به کسی کی به کیهسه سوته گرفتم چیکاره‌ای از سیسِ جینِتشما جُردن ما سی متری جِی ، شهرِ هرته ديگهنی کسی به کسی کی به کیه؟مولایی خیطه ديگهشهر هرته ديگه ، نی کسی به کسی کی به کیهتوو اقیانوسم نی جزیره ، اونا خودشون قراره بفهمن کی جدیدهکی ملتفته کی چِریکه ، حَدَقه‌ یِ تو به تیرگی میلکِرِ کاکاهای نیجریه ، سی تا ديگه از اون سیدا بدهشهر هرته د
بهم میگفت اعتماد نکن که اعتمادت نشکنهاعتماد مثل یه بلور میمونهاعتماد که بشکنه میشه دوباره تیکه هاشو چسبوند کنار هم مثل یه بلورامل تا همیشه ترک هاشو میبینیاون بلور ديگه بلوری که روزای اول بود نمیشهاون اعتماد ديگه مثل روز اول نمیشهو توام ديگه اون آدم همیشگی نمیشی...!
چه حریص شده ام من این روزهاخدایا پناه میبرم ز ناز چشمش تو راآهو وار خرامان میکند دشت و کوه رایادی هم نمیکند او به هیچ وجه ما رابه وقت دیدار، زرده اندامش هویدانگاه و چهره اش اما دورست از ماچو پلنگی به انتظار شکارش، کنم کمین بارهاولی به وقت شکار چو علف خوراکش میشوم بارهانمیدانم و زین سبب سخت مبهوتم و مات، خداونداکه میلی داردش به قلب و مهر و دلم آیا؟ز بس که سرودم و نالیدم و دست بردم سوی دعانه که خسته ولی ميترسم که شوم زین سبب، سخت رسوابهنام را ای
سلاماینجاچقدرخاک خورده.خونه قدیمی من .خونه خاطراتم.خیلی وقت دلم میخوادبیام وبنویسماماانگارنوشتن یادم رفته.ديگه فکرنکنم کسی به اینجاسربزنه.اکثروبلاگها تعطیل شدنهمه ديگه سرشون گرمه به اینستا وتلگرام وکانالها وگروهها تلگرام وصدتا کوفت وزهرمار ديگه.که خودمم یه مدت معتاداینستاشده بودم اماحالا حذفش کردم عشقمم دخترم کمترازسه ماه ديگه سه سالش تموم.خیلی نسبت به قبل آرومتر شده غذا خوردنشم خداروشکربهترهرچندهنوزخیلی چیزارونمیخوره. ب
صبح ام با مسیجى شروع شد که بین شب و صبح فرستاده شده بود و نوشته بود که نمیدونم چرا برف میاد ، یادت میوفتم ... لبخند زدم چون فکر میکردم یکى از دوست هاى با احساس ام فرستاده و گفتم لابد شماره ديگه اى داره .. تا آب زدم سر و صورتم مغزم لود شد، گفتم بیام یک لحظه سیو کنم شماره رو ببینم کى بوده .. و فهمیدم از طرف کسى بوده که فکرش رو نمیکردم .. الان خیلى دوست دارم جزئیات بگم ولى  ديگه اخلاق منظرى هست که بعضى چیزها گفتن نداره.... خلاصه که جوابش رو ندادم و بنظرم
امروز زود پست گذاشتم چون تا دیر وقت نیستم درسته تازه  روز گذشته ولی تا الان که خیلی خیلی راحت بوده حتی صحبتای بعضی از دوستان میخوندمفکر میکردم خیلی سخت باشه و خیلی به آدم فشار بیاد ولی دیدم نه حداقل برای من که خیلی راحت بودشاید ديگه تو این 15_16 سال انقد از دست خودم خسته بودم و هیچ لذتی نمیبردم الان حس پرنده ای که از قفس راحت شده رو دارممطمئنم به امید خدا ديگه هیچ وقت سمتش نمیرم هیچ وقت
صادق هدایتحس خوبی بهش دارم، حیف که آخرش بد تموم شد، که اگر نمیشد احتمالا  الان این حسو بهش نداشتم! حس صادق هدایتی!بهتره بگم جز حس صادق هدایتی؛ حس ديگه ای نیست! همه احساسم مث حباب ترکیدن! مث پری دریایی کوچولو!نمیدونم تازگیا آسمون انقده به زمین نزدیک شده یا قبلا بهش توجه نکرده بودم! کافیه دستتو دراز کنی تا آرزوهاتو بچینی!اما وقتی چیدیشون و یه دل سیر نگاشون کردی، یه وقت میبینی به "هیچی" زل زدی! آرزوهات مث یه حباب ترکیدن! مث پری دریایی کو
صادق هدایتحس خوبی بهش دارم، حیف که آخرش بد تموم شد، که اگر نمیشد احتمالا  الان این حسو بهش نداشتم! حس صادق هدایتی!بهتره بگم جز حس صادق هدایتی؛ حس ديگه ای نیست! همه احساسم مث حباب ترکیدن! مث پری دریایی کوچولو!نمیدونم تازگیا آسمون انقده به زمین نزدیک شده یا قبلا بهش توجه نکرده بودم! کافیه دستتو دراز کنی تا آرزوهاتو بچینی!اما وقتی چیدیشون و یه دل سیر نگاشون کردی، یه وقت میبینی به "هیچی" زل زدی! آرزوهات مث یه حباب ترکیدن! مث پری دریایی کو
دوشمن کیه؟ آیا دوشمن همونی نیست که ما ازش بدمون میاد؟ آیا دوشمن خودمون نیست احیانا؟ آیا این خودمون نیست که دلمون میخواست بریم کره مریخ چون نشد از خودمون بدمون میاد؟ یا نکنه دوشمن همونیه که ما ناراحتیم چرا مارو تحریم کرد! دوشمن مارو تحریم کرد که تحریم کرد، ديگه چه توقعی از دوشمن میرفت؟ مگه دوشمن اگه دوشمنه کار ديگه ای هم قراره بکنه؟ اگرم که دوشمن نیست که چرا هی دوشمن دوشمن میکنیم؟
آقا ما هر جا رفتیم همه از بدی بازار می نالن و همه مشاغل هم همینطوری بوجود اومدن .هر کی هر کاری دوست داره می کنه ، بعد می گن بازار خرابه .صبح تا شب می فروشن بعد میگن بازار خرابه .وقتی یه عده دروغگو باشن همین میشه ديگه ، کاشکی کتاب ابتدایی بود تا حداقل چوپان دروغگو رو یک بار ديگه همه می خوندن.البته چون همه دروغگو شدن تفاوتی حس نمیشه .من می گم گرونه گرون می کنم ، تو می گی گرونه گرون می کنی ، اون می گه گرونه گرون می کنه ، همه می گن گرونه گرون می کنن ، چق
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید