متن دروغ

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما


جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

ازش فراری و دچارش.دست و پا زدن.سوء استفاده.حجم زیاد کج فهمی / کم فهمی / نفهمیخرج مرام و دریافت هیچی ؟ نه ، کاش هیچی.مشکلِ دانشجو یا دانشجو به عنوان یک مشکل.ادامه ی زندگی اجتماعی بدون دروغ ، دروغ است.هدفِ بی هدفی.سرگردون.سرگردون.سرگردون.
خب من شطرنج باز نیستم؛ ماهر و چمپیون و خادم الشریعه، تهش بلدم اسب اِل میره فیل ضربدری رخ مستقیم، ولی بازی میکنم، گاهی اگه تو پارک گاهی اگه تو جمع گاهی وسطِ اسکرین، واسه آدمی مثل من دروغ هولناکه، مثل سگِ دُم گم کرده گیجم میکنه، اون هم نه چون خودم نگفتم یا نمیگم هیچ وقت؛ چون سر در نمیارم ازش، یه مهارته که واقعا نمی فهممش، وقتی یکی دروغ میگه بهم، انگار سربازُ ور میداره میذاره دهنش، خب من هیچ وقت نمی فهمم با آدمی که همچین حرکتی ازش سر میزنه چیجور
     بازی گنگی دارد روزگار .....            محال های خیالت ظالمانه ممکن می شوند                                و  ممکن های افکارت بی رحمانه محال .......              دروغ هایت را خوب راست می پندارند                                  و راست هایت را بد دروغ ......ز پس و پیشی دقایق حالت دگرگون می گردد و ز کم و بیش واژگان دنیا یت  ......
خانوم دوس پسر دارهدخترش حق دخالت تو کاراشو ندارههرچی دختره میگه مادرش میگه چشمممماینم یجور حق السکوتهخرج دوس پسره رو هم باید اینو اون بدنشیطونه میگه بری لوشون بدیااااااتو دوس پسر داری صدنفر تو دردسر میفتن 40 نفر دیگه دروغ بگن10 نفر دیگه دروغ بشنوه این چه سفر زیارتی ای شد که تو رفتی 
من در میان آن شلوغی در میان ان همه دوست داشتن های پیچیده من در میان ان
همه مردم با ارمان های خاص دوست دارم های زوری وان عاشق بودن های پر منافع
من در میان ان همه دروغ های پوچ و راست های دروغ و ان همه نبودن ها و بودن
ها و ان همه حرف ها و صحبت ها و ان همه قیافه های شبیه به هم فقط دوست داشتن
ساده تورا میخاهم که بی هیچ کلمه ی رفتاری حسی و شاید حرکتی تا عمق وجودم
را میسوزاند و ان دوست داشتن ها و توجه ها عجیب به دل مینشست و الان چقدر
جایش خالی هست ...
«خشکسالی و دروغ» با کمترین کیفیت ممکن از مدیوم تئاتر به سینما تبدیل شد. آیا این میتواند پایانی بر تکرار مکرر این اثر باشد؟بازگردیم به حال و هوای شهریور 88. در حوالی تقاطع خیابان های انقلاب و ولیعصر هستید. در محله هایی که چند میلیون نفر تا همین دو ماه پیش در خیابان ها به نتایج انتخابات اعتراض می کردند. محله هایی نزدیک به دو دانشگاه تهران و امیرکبیر. خودتان را در فضایی تجسم کنید که تا همین سه ماه پیش خودتان برگه های «دروغ ممنوع» را پشت ماشین خود
به وقت غریبگی ابرها و درختان و کوچه ها و آدم ها ...در خیابان قدم می زدم ...گاهی تند ، گاهی آرام ...من اهل  خیابانمان ، من  اهل کوچه امان و حتی اهل خانه امان نیستم من خواهر برادرم  ، من دختر پدرم  و نوه ی مادر بزرگم نیستم من اهل اینجا نیستم یاد شب های کنار پنجره بخیر به آسمان  گرگ و میش زل می زدم  و به ستاره ها و به ماه ...پشت پنجره ها زندانی بودم به قول خودم  تو رفتی و آسمان روی دیوار خانه قاب شد یا یه همچین چیزی :) اندیشه
پنج دروغ بزرگی که همه ما به خودمان می‌گوییم!
 
 
 
هیچ‌کس افراد دروغگو را دوست ندارد. هنگامی که دروغ می‌شنویم، واقعاً و به شدت
آسیب می‌بینیم. طبیعتاً احساس می‌کنیم که به ما خیانت شده و ضرر کرده‌ایم. اما
واقعیت این است که ما نیز هر روز به خودمان دروغ می گوییم و خودمان را گول می‌زنیم...
 
 
 
دروغ‌هایی که باور می‌کنیم به حقایقی بدل می‌شوند که با آن‌ها زندگی می‌کنیم.
"اولیور هسنکمپ" 
 
 
 
بله واقعیت این است که ما ن
-شریعتی؟ و می نشینی با قرمز غمگینِ ماتیک ات و گنگی بی امان دست هات با آبی مایوسِ سینه بندی که دروغ سپید مانتوها هرگز پنهانش نمی کند تاکسی ها گاهی دلیل خوبی هستند که یک مرد تا سرحدّ مرگ  -دیوانه شود
میدونی کی میفهمم کارم با یه آدم بخصوص تموم شده؟ وقتی شروع میکنم به دروغ گفتن، به دیگه و دوباره نشون ندادن، به وا دادن خاکریزهای روبرو، به ساختن اون تصویری که مال من نیست؛ خصوصا اگه بد، اگه اون همه بیربط باشه، خصوصا اگه نخوام بدونه اون آدم، که تموم شده همه چی، که تنها چیزی که مونده ازش، یه نقش دیگه ست، که با تمام وجود، واسش بازی میکنم
خیانت در امانت   ؛ خیانت در تعهدات ؛  خیانت در روابط اجتماعی؛ خیانت در شناخت ؛  خیانت به  دین ؛ خیانت به وجدان ؛  خیانت به خدا ؛ خیانت به کشور ؛ دروغ خیانت به راستی است ؛  غیبت خیانت به روابط صحیح است؛ قتل خیانت به زندگی است؛ کفر و کفران نعمت خیانت به عقل  و ایمان است؛ کتمان  حقیقت خیانت به  حق است ؛ خیانت به تکلیف ؛خیانت به مال ؛ خیانت به مقام؛خیانت به نفس؛ خیانت به سرمایه انسانیت؛خیانت به زمین؛ خیانت به حیوانات ؛ خیانت به
 خودم نبودمبا تو خودم شدمدر همه چیز تجلی یافتموقتی که عشق آمد.گاه آهوییگاه گلیبا تو در تمام چهان تجلی نیافتمتمام جهان شدمبا تو معنای گستردگی را فهمیدممعنای خدایی رابا تو عشق را شناختمعاشقی را دلتنگی و درد رابا تو فهمیدم انسان بودن چیستحقیقتدروغحتی دوزوکلک چیستبا تو یکی شدن را فهمیدمزندگی رامرگ راچه وسعتی دادی به دنیایم!چون سیاهچاله ایتمامم را بلیعدیو از من هیچ نماندجز کالبدی خالیکه روحش سرگردان شدبا تو یک روزی من شدم امایک رو
بعد از ماجراها و دعواها با اون آدمی که من رو زد... از روی حال بد رفتم روانشناس... این آدم ایرانی ادعا می کرد من رو دوست داره، عاشقم هست... اما آخرش گفت که من فقط مزیت گرین کارت داشتم براش و از خیر اون هم می گذره چون من به خانواده ام گفتم که من رو زده... همه دعواها هم از این شورع شد که یه دختری بهش زنگ زد و تا من پرسیدم کیه سریع حالت دفاعی گرفت به خودش... از اول باید می دونستم خیانتکاره باید می دونستم مریضه و به همه زمین و زمان فحش می ده...هر روز نفرینش می ک
سلام(:اینکه بگم حالم خوب نیست و مادر و مادربزرگم فقط میفهمن من چم شده دروغ نیست اینکه درسای امسالم همه رو به مردودی هستند دروغ نیست هیچ چیز دروغ نیست که خدا ازم عزیزنم رو دور کرد :| یکی رو برد خارگ و دوتای دیگرو کمی اینورتر ، هیچ چیز جالب نیست توی زندگیم فقط گریه داد بیداد و روزی شونصد بار عصبی میشم و دلم میخواد خودمو سرنگون کنم ،میدونم نفرین شدم میدونم  خدایا من خسته ام نا ندارم دیگه  همچی رو بریزم توی خودم و با هر داد و بیداد فقط خودمو بزن
بنام حقامان از دست زبانجمله بالا جمله
ایست که از کودکی شنیده بودم. اوایل کودکی خجالتی بودم و به نظر خودم این جمله در
مورد من صدق نمی کرد. بعدها که بزرگ شدم، از خجالتم کم شد و به این ترتیب بودم
گرفتار زبان هم شدم. حال که چند سالیست به کسوت زبان زهرآگین نائل شدم، داستان
فرقی اساسی کرده است. اما تمام آنها برایم مهم نبود تا اینکه پای سرنوشت یک انسان
به میان آمد. قبلا ها به ثابت شده بود که آدم پستی هستم. اما مدام در پی بهبود
بودم و پست بودنم را چندان م
    نتیجه اقتدا به چرچیل!   


یکشنبه 14 خرداد 1396  













وبلاگ  نوروزپور، محمدرضا ، خبرآنلاین :  چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس می‌گفت: «تا حقیقت بخواهد شلوارش را پا کند، دروغ نصف دنیا را گرفته است.»





"A lie gets halfway around the world before the truth has a chance to get its pants on"برخی
افراد که ب
    نتیجه اقتدا به چرچیل!   


یکشنبه 14 خرداد 1396  













وبلاگ  نوروزپور، محمدرضا ، خبرآنلاین :  چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس می‌گفت: «تا حقیقت بخواهد شلوارش را پا کند، دروغ نصف دنیا را گرفته است.»





"A lie gets halfway around the world before the truth has a chance to get its pants on"برخی
افراد که ب
    نتیجه اقتدا به چرچیل!   


یکشنبه 14 خرداد 1396  













وبلاگ  نوروزپور، محمدرضا ، خبرآنلاین :  چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس می‌گفت: «تا حقیقت بخواهد شلوارش را پا کند، دروغ نصف دنیا را گرفته است.»





"A lie gets halfway around the world before the truth has a chance to get its pants on"برخی
افراد که ب
     بازی گنگی دارد روزگار .....            محال های خیالت ظالمانه ممکن می شوند                                و  ممکن های افکارت بی رحمانه محال .......              دروغ هایت را خوب راست می پندارند                                  و راست هایت را بد دروغ ......ز پس و پیشی دقایق حالت دگرگون می گردد و ز کم و بیش واژگان دنیا یت  ...... 
این چهارمین پست امروزه!یعنی حالم خوش نیس!امروز یهو چشمم خورد به قرصایی که چهارماهه نخوردمشون، فک کردم چی می شه اگه یهو همشون رو با هم بدم بالا؟!معذرت می خوام اینطوری حرف می زنم اما ریدن تو حالم!و من نمی دونم از کجا و چطوری باید اون آرامش و شادی رو پیدا کنم؟!تنهام، و غمگینم!و نگران!کلافه م از این زندگی!چطوری باید گفت حالم از این نوع زندگی بهم می خوره که معنای واقعی جمله رو منتقل کنه؟!واقعا دلم می خواد بالا بیارم رو همه چی!رو همه چی!می دونم خیلی من
 

  بسم الله الرحمن الرحیم  
 




 

هر دروغ وُ دَغلی ابتدا از یک چیز کوچک شروع شده
... 




  جهت
مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره
کنید  




 





 

  بسم الله الرحمن الرحیم  
 




 

هر دروغ وُ دَغلی ابتدا از یک چیز کوچک شروع شده
... 




  جهت
مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره
کنید  




 





 

  بسم الله الرحمن الرحیم  
 




 

هر دروغ وُ دَغلی ابتدا از یک چیز کوچک شروع شده
... 




  جهت
مراجعه به مرجع
متن،
یا عنوان
اصلی،
به پیوند فوق اشاره
کنید  




 





حال و هوای امروز و دیروزم را می توانم فقط به یک زمان تشبیه کنم. به ترم اول و وقتی قرار بود برای درس ریاضی عمومی ارائه داشته باشم. یک موجود تازه کنکور داده و استراحت کرده ی پر اشتیاق را تصور کنید که به بخش تازه ای از زندگی اش وارد شده. دانشگاه را دارد کشف می کند و خودش را به دنیایی جدید وصل می کند. یک همچین آدمی بودم که قرار بود راجع به اثبات هوش گیاهان به وسیله ی دستگاه دروغ سنج و مقایسه ی یک سری نمودار ارائه ای ترتیب دهد. بال و پر زدنم، برق چشمانم،
یا مقلب القلوب و الابصار      یا مدبر الیل و النهار           یا محول الحول و الحوال                    حول حالنا الی احسن الحالهر روزی که در این دنیا ظلم نکنیم و  ظلم نبینیم عید استالملک یبقی مع الکفر و لا یبغی  مع الظلمظلم اجتماعی (حق الناس )  مانند قانون شکنی  و عهد شکنی و فریبکاریبدتر از ظلم فردی  (حق الناس) مانند دروغ و غیبت و     خیانت در امانتو آن هم بدتر از ظلم به خویش است مانند اسراف
همه ی افکار را ریشه یابی کردم آقای دکتر! کلا
دیر شد،کلا دیر آمدیم،کلا دیر دیدیم،کلا دیر بودیم(مکث می کند) یا زود؟ این را
هنوز نفهمیدم آقای دکتر.یک مشت تراشه ی ژنتیکی آزمایشی بودیم،یک مشت
خطای تکنیکی در آزمایشگاه،بین جهان های موازی محبوس شده بودیم و ناگهان با دعوتنامه ای
به نام "تلاش برای بقا با تولید مثل" به این بخش از هستی پرتاب شدیم،اوایل ساده بود،تولد/تنفس/مرگ یک
سیکل کاملا پذیرفته شده از دید بشر بود،پذیرفتیم و ادامه دادیم،مشکل از ت
پرسید تو هنوز هم از آدم ها توقع داری؟ معلومه که من هنوز هم از آدم ها توقع دارم، در واقع اگه من از اون دسته آدم هایی بودم که زرت و زرت از گیومه های تاکیدی استفاده می کنند، الان آدم های جملۀ سومُ توی گیومه می نوشتم، مگه میشه آدم از آدم ها توقع نداشته باشه؟ کاملا مطمئنم که ممکن نیست، آدم خسته میشه آخرش؛ از دروغ گفتن به خودش، و خب آدم جملۀ قبل، آدم توی گیومه نیست، تفاوته بین توقع داشتن و پرتوقع بودن؛ آدم می تونه خواسته باشه و زیاده خواه نباشه، و من
پرسید تو هنوز هم از آدم ها توقع داری؟ معلومه که من هنوز هم از آدم ها توقع دارم، در واقع اگه من از اون دسته آدم هایی بودم که زرت و زرت از گیومه های تاکیدی استفاده می کنند، الان آدم های جملۀ سومُ توی گیومه می نوشتم، مگه میشه آدم از آدم ها توقع نداشته باشه؟ کاملا مطمئنم که ممکن نیست، آدم خسته میشه آخرش؛ از دروغ گفتن به خودش، و خب آدم جملۀ قبل، آدم توی گیومه نیست، تفاوته بین توقع داشتن و پرتوقع بودن؛ آدم می تونه خواسته باشه و زیاده خواه نباشه، و من
دست نوشته شماره 97نوشته شده توسطِ اس جیخب که چی !!؟؟ نمی خوای باور کنی ؟! هم کلاسی هات یکی یکی دارن بچه میارن و از شکم های گُنده اشون عکس می ذارن تو هم توی آیینه هر روز به یه لاخ از موهای جلوی سرت که سفید شده خیره میشی و لبخند می زنی !؟ کجایی ؟! معلوم هست ؟!؟ حواست هست داری چیکار می کنی !؟ می دونی واسه این روزا چقدر زحمت کشیدی !؟ می دونی داری خرابش می کنی !؟ می دونی حالا که شرایطش رو داری، داری خرابش می کنی !؟ می دونی نمی تونی بزرگ باشی اگر نخوای ؟! می دو
نفس بکش بانو ...اینجا دیگر صحبتی از وفا نیست ، در این زمانه دیگر قلبی عاشق باران نیستنفس بکش بانو ، اینجا دیگر قلبی برای یک قلب نمیتپد ، آغوشی نیست که برای یک نفر باز شودسرت را بالا بگیر و نفسی عمیق بکش ، نجابتت را به رخ همگان بکش.... آغوشت امن ترین و گرم ترین جای دنیاست برایم ، چه لذتی دارد که تا صبح در آغوشت بخوابماینجا دیگر جای ما نیست ، جز خیانت و دروغ حسی در دلهای دیگران نیستغروب همیشه زیبا بود ، هر ستاره در آسمان سهم یک قلب بود....یک چتر برا
پست ناقصدروغ 13 بودبا دوستم بر میگشتیم و دوستم پشت فرمون و پشت چراغ قرمز. ماشین پشت سری  به محض اینکه  چراغ سیز شد بوق زد! یعنی فرصت نمیدن که دنده رو.. کمی جلوتر یه سه راه بود و یه پژو سوار که معلوم نبود مستقیم میخواد بره؟ گردش؟.. دوستم گفت راننده دختره و ملاحضه کرد و  ایست کرد ماشین پشت سری معطل نکرد و بوق عصبانیت! همون لحظه به ذهنم خطور کرد که پیاده شم و در همون حال که پشت فرمون نشسته  یه مشت حواله اش  کنم  خیلی هم حال میده چون تو اون
تایپ کردن و تلق و تلق کردن با آن کیبرد سفید های قدیمی حال عجیبی داشتبعد آن خو کردیم به دکمه های فرو رفته ی لپ تاپ و حالا به حروف کوچک لمسی روی گوشی...حالا هعی عادتمان می دهند ...مرزهایمان را حال و روزمان را...و من تنبل تر شده ام...دروغ است اگر نگویم این روزها خوشبختم...گذشته و آینده را نمی دانم ...ولی آقای عکاس امنیت عجیبی دارد...و من که آنقدر سرشار از اضطراب های نهفته بودم و هستمرویش را دارم روزی چند بار از ترس هایم بگویم و کسی باشد که بی قالب نصیحت
قصه اول : حمید چند وقت ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پیش در راه رسیدن به خانه فکری به ذهنش رسید فکری با تعریف دزدی و سرقت از بانک . در بین راه ذهنش را بررسی کرد و رفت و  سرقت از بانک را مو به مو در خیال خود تعریف کرد . حتی ریز ترین اتفاقاتی که در بانک قرار بود بیفتد را پیش بینی کرد و نوشت . انقدر در خیال خود غرق شد تا اینکه اصلا بانک را ندید و به خانه رسید . و لی خیال خود را برای اشخاصی تعریف نمود . قصه دوم : حمید چند وقت پیش در راه رسیدن به خانه هیچ فکری به ذ
برای نداشتنتبرای داشتنت گذشتم از سختی ها ، دلتنگی ها ، بی قراریهابرای داشتنت گذشتم از همه چیز ، از احساسم و این چشمهای خیسگذشتم از غرورم ،از تنهایی این دل صبورم....برای داشتنت از خودم نیز گذشتم ، از تمام گذشته هایم نیز گذشتم....برای داشتنت چه شبهایی تا صبح بیدار ماندم ،از تمام لحظه هایم جا ماندم، من آخر این قصه را نخواندم....آخرش برای داشتنت بیهوده به دنبالت می آمدم....آخر قصه تو رفته بودی ، اما چرا به من نگفته بودی که یک روز میروی....برای داشتنت به
سلامشش ماه از زمانی که اینجا رو ترک کردم و دیگه ننوشتم گذشته ، برای منی که حداکثر زمان نبودم یک ماه میشد و طاقت نمیاوردم زیاد بود الانم نمیدونم چقدر قرارٍ که باشم ، فقط میدونم دوباره نیاز دارم به نوشتن های گاه و بیگاهحالا که برگشتم بیشتر دوستانم دیگه نیستن و این سخته برام ، به خصوص برای منی که از تنهایی های دنیای واقعی فرار کردم و اومدم اینجاخیلی
از پست های قبلی پاک شدند چون دیگه نمیخواستم برام مرور شن و خب این مدت
کلی به خودم زحمت دادم تا خی
سلامپنچ ،شش ماه از زمانی که اینجا رو ترک کردم و دیگه ننوشتم گذشته ، برای منی که حداکثر زمان نبودم یک ماه میشد و طاقت نمیاوردم زیاد بودالانم نمیدونم چقدر قرارٍ که باشم ، فقط میدونم دوباره نیاز دارم به نوشتن های گاه و بیگاهحالا که برگشتم بیشتر دوستانم دیگه نیستن و این سخته برام ، به خصوص برای منی که از تنهایی های دنیای واقعی فرار کردم و اومدم اینجا پست های قبلی پاک شدند چون دیگه نمیخواستم برام مرور شن و خب این مدت کلی به خودم زحمت دادم تا خیل
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید